من
به خودم
تو را بدهکارم
اَدای دِین
مگر واجب نیست ؟
جانان
فقط گاهی
بیبهانه و آرام
صدایم کن
تو که نمیدانی
چه قندی
آب میشود توی دلم
سرگردان
به مانند باد
لای گیسوان تو
آرامتر
شانه بزن جانان
که مهمان بیآزاریست
دلم
باید گذاشت و گذشت و فراموش کرد
آنچه در دل اَفروخته را خاموش کرد
جانان بگو از چه روی برمیگردانی
تا کِی خیال تو را باید همآغوش کرد
پریشان موی تو را
باد میبوسد
از آن همه
من هیچ ندارم